حس می کنم قلبم و تمام تنم داره سنگ میشه!
دارم تبدیل میشم به یه آدم بی احساس و بی وجدان مثل بقیه!؟
فکر می کنم همه ش بابت این عشقه!؟
من تمام تلاشم رو کردم باهاش راه بیام اما اون هر کار خودش دلش بخواد می کنه!؟
به احساسی که در من ایجاد می کنه توجه نمی کنه!؟
اینکه اصلا من خوشم میاد یا بدم میاد براش مهم نیست!؟
خوب به منم حق بدید از ارتباط با همچین آدمی خارج بشم و بذارمش کنار!؟
بعد که می خوام بزارمش کنار حس سنگ بودن می کنم!؟
بودن باهاش آسیبه نبودن باهاشم یه جور آسیبه!؟
اصلا ازش بیزار شدم!؟
یه کاری کرد که کلا از همه ی آدم ها بیزار بشم!؟
غول مرحله ی آخر بود!؟
دلم می خواد تیکه تیکه ش کنم!؟
با کمال پررویی خودشو میبره بالا و منو میاره پایین!؟
حالا از نظر من خودش اصلا مالی نیست!؟
من بودم که عاشقش شدم! چقدر دیوونه بودم!؟
عاشق چه کسایی میشم!؟
خلاصه که نفرت سر تا پام رو گرفته!؟
دیگه روش وسواس فکری هم ندارم!؟
می خوام از این عشق بیام بیرون اما بیرون بیام سنگ میشم!؟
نمی دونم چه کار کنم؟! دیگه نمی خوامش!؟
بعدنوشت:
نمی دونم اما انگار هنوز حسش می کنم!
شایدم اینا همه ش خیالات خودمه!؟
من نمی خواستم ناراحتت کنم اما این حرفا روی دلم سنگینی می کرد!؟
حس می کنم می خوای عوض بشی!؟
من که فکر نمی کنم اتفاق خاصی بیفته!؟
ولی صبر می کنم و فرصت دوباره میدم!؟
من خسته ام!؟ حوصله هیچی رو ندارم!؟
می زنم زیر میز و میرم اگر کلافه بشم!؟
در ضمن خیلی کار بدی می کنی درد و دل های منو می خونی اما خودت حرفای دلت رو نمیگی!؟ من باید خودم حس کنم!؟
بعدنوشت بعدی:
الانم تله پاتیت فعال شده و میگه منو می کشه!؟
خوب بکش!؟ عشقتون بخوره تو سرتون!؟