خوب مثل اینکه قبول کردی حرفات رو بزنی!؟
خوشحالم، همیشه می دونستم باهوش و فهمیده ای!؟
از این به بعد هم باید تو شعر حرفامون رو بزنیم!؟
چون که میان می خونن و با چشم های بابا قوریشان زندگی ما را بهم می زنند!؟
ولی خیلی سخت است تو شعر این چیزها را گفتن!؟
باید زبان رمزی اختراع کنیم!؟ خخخخخ
سال نو شده ما هم باید رفتارهای نو اتخاذ کنیم!؟
روش های گذشته اشتباه بودند!؟
دیگر هیچ جز دوری شما!؟
بعدنوشت:
الان چرا ناراحت شدی!؟
مگه من چی گفتم!؟
چیز بدی نگفتم که!؟
به خدا بی خیالت میشما!؟
من چقدر ملایمت به خرج بدم!؟
من همیشه می دانستم بیشتر مردم ایران خوب و بد را درست تشخیص می دهند اما جای تعجبش آنجا بود که چرا کار اشتباه می کنند!؟
واقعیت این است که سیستم آموزشی ما یا باعث میشود چشمانت را ببندی یا دهانت را و تو یاد می گیری برای زندگی کردن مجبوری این کار را بکنی اما زهی خیال باطل هر چه بیشتر می گذرد مجبور می شوی بیشتر چشمانت یا دهانت را ببندی آخرش می بینی اگر قرار باشد من همین جور ادامه دهم بیشتر فرو می روم و تاوانش بیشتر است و بیشتر پدر خودت در می آید پس ناگهان به خودت باز می گردی و صادقانه آنچه می بینی را می گویی البته این هم تاوان دارد ولی هر چیزی هزینه ی خودش دارد تا کی بگذاریم لهمان کنند هزار جور بار رویمان بگذارند دعوا نمی کنیم ولی می توانیم حرفمان را که بزنیم!؟ ولی ما چه کار می کنیم می بینیم آن ها بدند ما هم بد می شویم زورمان به آنها نمی رسد از هم انتقام می گیریم هر کس که زورمان بهش برسد ولی به خدا داریم به خودمان ظلم می کنیم!؟ آن ها سیستم را جوری چیده اند که مردم را روبروی هم قرار دهند و به خودشان مشغول کنند و خودشان راحت حکومت کنند و کسی چیزی بهشان نگوید!؟ دیگر از این واضح تر نمی توانستم بگویم!؟ آخر وقتی می بینیم حقمان را می خورند و ما برای گرفتن حقمان بد می شویم هزار جور بیماری هم می گیریم چون ناخودآگاهمان خودش می داند چی خوب است چی بد است مگر آدمی که کاملا عوض شده باشد و خمیرمایه اش کاملا پلید باشد که بدی کردن رویش اثر نمی گذارد ولی بقیه ی آدم ها هزار جور بیماری روانی و جسمی می گیرند و این کفاره ی گناه است!؟ حالا باز بگویید خفه شو حرف نزن ولی اینا قوانین دنیاست و در همه ی جای دنیا ثابت است!؟
امروز یک متن خواندم از آقای دکتر مهرآیین استاد جامعه شناسی، آخر پست می گذارم به نظرم حرفشان درست بود خلاصه ش این بود که ما لازم است به فکر دیگران هم باشیم در مقابل آینده دیگران مسئولیم!؟
خوب ما در این زمینه هم تعادل نداریم و صفر و صدی هستیم یا غرق در خودمان می شویم می رویم دنبال آینده خودمان و به دیگران اهمیت نمی دهیم یا ناگهان احساساتمان برانگیخته می شود و از خودمان می گذریم و پا روی خودمان می گذاریم و همه چیز را فدای دیگری می کنیم!؟
آخر باید ملاک و معیار داشته باشیم که کی به فکر خودمان باشیم کی به دیگری فکر کنیم، احساسات ملاک درستی نیست، نمی دانم می گویند اخلاقی باشید ولی هر مکتبی اخلاقیات خودش دارد ولی یک چیز سرراست این است که با خودمان بگوییم اگر من الان اولویتم خودم باشد نتیجه چه می شود اگر اولویتم دیگری باشد نتیجه چه می شود!؟ من دیگر همین قدر عقلم می رسد!؟
نوشته ی استاد مهرآیین که یک عکس آقا پسر هم ضمیمه اش بود که من آن را دیگر نگذاشتم:
آینده، "فردای امروز" ما نیست که بتوانیم کنترلش کنیم.آینده امری مبهم و در عین حال بی نهایت است.ابهامش باعث می شود انسان در مقابلش احساس انفعال کند و عظمت آن را بپذیرد و بی انتها بودنش باعث می شود انسان در مقابلش احساس مسئولیت کند. احساس مسئولیت در مقابل آینده یعنی بدانی جهان در کنترل تو نیست و تنها مال تو نیست: برعکس جهان پر از عدم قطعیت است و برای همگان است.پس باید در مقابل آینده ای که برای همگان است مسئولانه رفتار کرد و با رفتارهای مخرب به نابودی احتمالی آن دامن نزد.آینده مثل چشمان این فرزند است: بی انتها و پر از حیرت. چشم دیگری بهترین جایی است که با نگاه کردن به آن می توان آینده را فهمید: چشمانش هم نشان می دهد که جهان تنها مال من نیست و هم نشان می دهد جهان پر از راز و حیرت انسانی ست که متفاوت از من است و حق حیات دارد و همچون من باارزش است.در مقابل این چشمان پر از راز و بی انتها باید مسئول بود و مسئولانه رفت کرد: آنچه در زندگی ما فراموش شده است " چشمان دیگری ست". لحظه ای به چشم دیگران و راز زندگی نهفته در آن نگاه کنید تا اندکی فروتن و متواضع شوید و اخلاقی زیستن را تجربه کنید:" سیاست یعنی من نگران چشم توام"، سیاست یعنی " پسرم من نگران چشم تو و راز زندگی نهفته در آنم".
http://t.me/mostafamehraeen
من یک انسان بیخودیم!؟
یا این ورم یا اون ورم!؟
موضعم مشخص نیست!؟
به خودم انتقاد دارم!؟
بسیار بسیار طمعکارم!؟
ضعف های خودم را قبول ندارم!؟
تازه خیلی هایشان را قدرتم می دانم!؟
دیگر چه بگویم که هر چه بگویم آبروریزیست!؟
خدا هی آبروی ما را به جا می کند ولی خودم خرابش می کنم!؟
واقعا چرا خودتخریبی دارم!؟
ادعایم می شود حزب باد نیستم اما به بادی این طرفم به بادی آن طرف!؟
بدتر از همه اینکه گرفتار انانیت و خودم هستم!؟
ایگوام خدای من است!؟
تمام ایمان و خداپرستیم الکی بود!؟
من خودپرستم!؟
و تا الان هیچ جوره ازش رها نشدم!؟
آخر چه کنم این ها در من ریشه دوانده!؟
از اول که خودم را شناختم همین طور بودم!؟
بعد گیرم می دهم به آدم ها چرا فلانن و پشمدانن!؟
نمی دانم این دیگر چیست که ولم نمی کند!؟
می گویند تمام این چیزهایی که در آدم ها می بینی در خودت هست!؟
ولی کیست که قبول کند و باور کند!؟
باید خیلی فروتن باشی و خودت را شکسته باشی که زیر بار چنین چیزی بروی!؟
البته آخرش مجبور می شوی قبول کنی!؟
خیلی چیزها را در مورد خودت هست که باید قبول کنی!؟
سخت است اما واقعیت دارد!؟
اگر قبول نکنی مدام عذاب میکشی تا روزی که قبول کنی!؟
خودت را از جایگاه والایی که برای خودت در نظر گرفته ای بیاور پایین!؟
این به نفع خودت است!؟
تا کی خودفریبی و انکار!؟
چرا ناراحتی؟!
چه شده است؟!
من چیزهایی که از فیلم و سریال ها در بچگی دیده بودم اجرا کردم!؟
نمی دانم چرا این ها جواب نمی دهد ولی در فیلم ها جواب می دهد!؟
نمی دانستم دلت می شکند!؟
نمی دانستم از زندگی و عشق بیزار می شوی؟!
خودم هم بیزار شدم!؟
من خیلی وقت است بخشیده امت!؟
از حرف هایم متوجه نشدی؟!
اما تو مرا نبخشیدی هنوز در قیافه ای!؟
یک چیزی که من یاد گرفتم این است که ناراحتی هایم را بروز دهم!؟
طرف مقابل که علم غیب ندارد خودش بفهمد چرا من ناراحتم!؟
البته قبول دارم پیش خیلی ها این کار انجام دهی برایشان مهم نیست!؟
ولی من خودم می خواهم بگویی!؟
بگو در مورد رفتار من چه فکر کردی!؟
بگو چه احساسی درت ایجاد کردم!؟
من که فعلا خدمت شما هستم!؟
باید با هم همکاری کنیم تا آن چیزهایی که بینمان خراب شده است درست شود!؟
می خواهی یا نمی خواهی!؟
مرد عمل هستی یا نیستی!؟
این کار فقط در صورتی ممکن است که هر دویمان بخواهیم و تلاش کنیم!؟
انتظاراتمان را از هم بگوییم!؟
همچنین نیازهایمان و خواسته هایمان!؟
هر دویمان هم باید یک قدم عقب رویم یعنی از یک چیزهایی برای هم بگذریم!؟
ولی نمی شود یک نفر کامل بگذرد و یک نفر دیگر فرمانروایی کند!؟
این اسمش ارتباط سالم نیست!؟
همان ارباب و رعیتیست!؟
حالا بیا بغلم، ما که گناه کردیم این هم رویش!؟
من دیگر نمی خواهم دیوانه وار دنبال اهدافم بروم و همه چیز را فدایشان کنم!؟
بعدنوشت:
الان چرا باز بیزارتر شدی!؟
من که حرف بدی نزدم!؟
اگه زده ام بگو تا دیگر نزنم!؟
بعدنوشت بعدی:
من از موضع بالا به شما نگاه نمی کنم!؟
خودتان این جوری فکر می کنید!؟
اتفاقا من می خواهم شما بالاتر از من باشید!؟
اما یک کارهایی می کنید که نشان می دهد نیستید!؟
من هم که نمی توانم ساکت بنشینم و الکی تایید کنم!؟
چاخان پاخان دوست دارید!؟
بعدنوشت بعد بعدی:
آفرین درست فهمیدی من دیگر دوستت ندارم!؟
دوست داشتنم تمام شد!؟ خودش رفت!؟
دیگر وقتی من چیز دیگر می خواهم می روید یک کار دیگر می کنید این طور می شود!؟
شماها خودتان را بیشتر دوست دارید!؟
ارتباطم برای خودتان می خواهید نه طرف مقابل!؟
سرمایه گذاری روی شماها فایده ای ندارد!؟
فقط حروم کردن عمر است!؟
هر چند که برنامه ی خاص دیگری برای عمرم ندارم!؟
از این به بعد مثل بقیه ی آدم ها الکی زندگی می کنم!؟
فقط روز را شب و شب را روز می کنم!؟
البته الان چند وقت است همین طورم!؟