باده ی دل

باده ی دل

همانکه هستم، هستم ! صرفا جهت تخلیه ی ذهن
باده ی دل

باده ی دل

همانکه هستم، هستم ! صرفا جهت تخلیه ی ذهن

حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزاد مردی


ندانم که گفت این حکایت به من
که بوده‌ست فرماندهی در یمن
ز نام آوران گوی دولت ربود
که در گنج بخشی نظیرش نبود
توان گفت او را سحاب کرم
که دستش چو باران فشاندی درم
کسی نام حاتم نبردی برش
که سودا نرفتی از او بر سرش
که چند از مقالات آن باد سنج
که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج
شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت
چو چنگ اندر آن بزم خلقی نواخت
در ذکر حاتم کسی باز کرد
دگر کس ثنا کردن آغاز کرد
حسد مرد را بر سر کینه داشت
یکی را به خون خوردنش بر گماشت
که تا هست حاتم در ایام من
نخواهد به نیکی شدن نام من
بلا جوی راه بنی طی گرفت
به کشتن جوانمرد را پی گرفت
جوانی به ره پیشباز آمدش
کز او بوی انسی فراز آمدش
نکو روی و دانا و شیرین زبان
بر خویش برد آن شبش میهمان
کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود
بد اندیش را دل به نیکی ربود
نهادش سحر بوسه بر دست و پای
که نزدیک ما چند روزی بپای
بگفتا نیارم شد این جا مقیم
که در پیش دارم مهمی عظیم
بگفت ار نهی با من اندر میان
چو یاران یکدل بکوشم به جان
به من دار گفت، ای جوانمرد، گوش
که دانم جوانمرد را پرده پوش
در این بوم حاتم شناسی مگر
که فرخنده رای است و نیکو سیر؟
سرش پادشاه یمن خواسته‌ست
ندانم چه کین در میان خاسته‌ست!
گرم ره نمایی بدان جا که اوست
همین چشم دارم ز لطف تو دوست
بخندید برنا که حاتم منم
سر اینک جدا کن به تیغ از تنم
نباید که چون صبح گردد سفید
گزندت رسد یا شوی ناامید
چو حاتم به آزادگی سر نهاد
جوان را برآمد خروش از نهاد
به خاک اندر افتاد و بر پای جست
گهش خاک بوسید و گه پای و دست
بینداخت شمشیر و ترکش نهاد
چو بیچارگان دست بر کش نهاد
که گر من گلی بر وجودت زنم
به نزدیک مردان نه مردم، زنم
دو چشمش ببوسید و در بر گرفت
وزان جا طریق یمن بر گرفت
ملک در میان دو ابروی مرد
بدانست حالی که کاری نکرد
بگفتا بیا تا چه داری خبر
چرا سر نبستی به فتراک بر؟
مگر بر تو نام‌آوری حمله کرد
نیاوردی از ضعف تاب نبرد؟
جوانمرد شاطر زمین بوسه داد
ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد
که دریافتم حاتم نامجوی
هنرمند و خوش منظر و خوبروی
جوانمرد و صاحب خرد دیدمش
به مردانگی فوق خود دیدمش
مرا بار لطفش دو تا کرد پشت
به شمشیر احسان و فضلم بکشت
بگفت آنچه دید از کرمهای وی
شهنشه ثنا گفت بر آل طی
فرستاده را داد مهری درم
که مهرست بر نام حاتم کرم
مر او را سزد گر گواهی دهند
که معنی و آوازه‌اش همرهند

#بوستان_سعدی

تا آسمان راهی نمانده

تا آسمان راهی نمانده
راهی و آهی نمانده
برخیز و بزن زورق خود بر آب
راهی به جز شاهی نمانده

ماهش

مردمی که انکار می کنند

چند روز پیش با یکی از عمه هایم حرف می زدم به ایشان گفتم مادر و پدر من حزب اللهی بودند وقتی من بچه بودم کلا منکر شد.

به ایشان گفتم پدرم با من قهر می کند از همان بچگی هم این طور بود گفت نه بابای تو هیچ وقت این کار را نمی کند اصلا اهلش نیست؟!

بعد گفتند پدرشان ( یعنی پدربزرگ من) مذهبی بودند اما روحانیت و آخوندها را می شناختند با آن ها مخالف بودند با شاه هم مخالف بودند.

بعد از قطع شدن تلفن به یادم آمد بابای من یک عبای قهوه ای داشت که می گفت مال بابایش بوده است و این را مثل یک شئ مقدس می دانست و گاهی می پوشیدش و احساس مقدس بودن می کرد! چطور پدر بزرگم که با روحانیت مخالف بوده است لباس آن ها را داشته و می پوشیده است!؟ این هم یک حرف بدون سند دیگر.

می خواهم بگویم ما نه تنها حکومتمان منکر خرابکاری هایش هست بلکه هر کس از آن نسل هست منکر گذشته خود و تمام اشتباهات خود است نمی دانم شاه با این ها چه کرده است که این طور شده اند!

ایضا مردم دنیا بدانید ما از کودکی تا الان با آدم هایی طرف هستیم که به واسطه ی یک تکه پارچه که خودشان آن را خریده اند احساس مقدس بودن می کنند و فکر می کنند با پوشیدن آن پاک می شوند یا به درجات بالای روحانی می رسند؟!

خدا یا تا کی ما باید دست و پا بزنیم تا از این آدم ها رها شویم؟! این ها را برای چه آفریده ای؟!