امروز دو بار یاد مادربزرگم افتادم، یکی اینکه بچه بودم می گفت هیچ وقت نیازتو به کسی نگو این مردم بفهمن به چیزی نیازمندی بیشتر تو تنگی می گذارنت و آنچه منم دیدم همین بود!؟
یکی اینکه ده دوازده سالم بود یه بار بهم گفت دیگه جون ندارم منم نفهمیدم چی میگه آخه میگفت و می خندید و رو پا بود ولی الان خودم فهمیدم از جون مایه گذاشتن و ته کشیدن جون یعنی چه!؟
امروز با خودم فکر می کردم یعنی مادربزرگم این قدر بی کس بوده با 8 تا بچه و چند تا نوه و یه شوهر فلان و کلی فامیلای خودش!؟ اون تو سن 50 60 سالگی این طور شده بود من هنوز 40 سالمم نشده به این مقام رسیدم خخخخ و ده پونزده سال بعدش یهو چپه شد و ده سالم مریض بود!؟
الان با خودم فکر می کنم و می بینم تو بچگی هیچ درکی از زندگی نداشتم و رفتار بزرگترها رو هم فقط قضاوت می کردم فکر نمی کردم تو چه وضعین که این طورن البته خاله و دایی های جوون ترم تو این وضع من دخیل بودن اونا هم مثل من بودن، نمی دونم بزرگترها فکر می کردن بچه ها باید تو رفاه و آسایش باشند و غم نخورن یا چی ولی این جوری اصلا خوب نیست باید تجربیاتشون رو به ما می گفتن کی میگه بچه نمی فهمه، مامان بزرگمم اگر توضیح میداد من می فهمیدم حالش این قدر بده نه اینکه این قدر برای خودش درد بکشه!؟
تازه زانو دردم تو خانواده ی مادری من بین خانم ها ارثیه، از یه سنی آرتروز میشه، درمانم نداره باید مراعاتش کنی، ما حتی نمی فهمیدیم زانودردشون چه جوریه!؟ مامانم باز میشینه آه و ناله می کنه ولی مادربزرگم اتفاقا خیلی هم فعالیت می کرد، فکر می کنم نمی خواست قبول کنه پیر شده، دواهای فشار خونشم نمی خورد!؟
بعدنوشت: داشتم فکر می کردم مثلا مادربزرگم برام توضیحم میداد چه کاری از من براش برمی اومد؟! همون طور که کاری از کسی برای من برنمیاد به روانشناس ها هم قبلا گفتم من از جوون مایه می گذارم که سر پام، کاری نکردن فقط خندیدن!؟
اون روز تو شبکه ی ماهواره ای طرف فیلم گرفته بود فرستاده بود میوه گرفته بود بعد جمع زده بود در دلار 7 تومنی زمان شاه ضرب کرده بود!؟ بعد با خودم گفتم انگار اکثریت مردم سواد پنجم دبستانم ندارن، بعد من نشستم چی میگم!؟ ریال امروز ضرب در دلار اون روز کرده!؟ راست میگن حرف های من بیشتر گمراهشون می کنه!؟
من مثلا خودم موضوعات رو یه جوری توضیح می دادم که یه بچه هم بفهمه اما از نتیجه ی کارم مشخصه موفق نبودم!؟ خانم لیلی راست میگن یه آدم متبحر لازمه که موضوعات رو به زبان ساده توضیح بده یکی که از من بیشتر بارش باشه و درک درستی از اکثریت مردم رو داشته باشه، ما بیشتر با قشر تحصیلکرده در ارتباط بودیم و حرف هم رو هم راحت تر می فهمیدیم!؟ تازه حرف های من فهمش برای قشر تحصیلکرده هم چندان آسون نیست چون یه چیزایی رو باید تجربه کرده باشی با بفهمی من چی میگم که اکثریت تجربه نکردن!؟
دشمن خودم شدم، دشمن اعتقادات خودم و هر چی بهش باور داشتم و تا حالا تبلیغش رو کردم!؟
چرا؟ چون فکر کنم نرفتم مبارزه کنم برای آزادی ایران، چون به خون جوانان وطنم پشت کردم!؟
چرا این کار رو کردم؟ چون هر وقت حرف سیاسی می زنیم بی نتیجه است و اوضاع بدتر میشه و تازه نمی دونم من رو جنی کردن چی کار کردن که اعصابم پاک بهم می ریزه وقتی حرف سیاسی می زنم تا مدتی نفس کشیدن برام سخت میشه و انگار یه چیزی تو سرم بهم حمله می کنه!؟
البته شما که حرف های من رو باور نمی کنید فکر می کنید من دیوونه ام، اینم از سرنوشت منه، چه کنیم!؟
ولی یا باید برم و جانم رو فدای شهیدان و خانواده هاشون بکنم یا دشمن خودم بشم برم دنبال کار خودم چون خیانت کردم یه خیانت بزرگ!؟
ولی الان شرایط اصلا مساعد نیست کاری کنی عقلم اینو میگه ولی دست روی دست هم بگذاریم به قهقرا میریم و خیانت به زنده هاست!؟
دیگه نمردیم و خائنم شدیم، دشمن خودم هم شدم، منظورم اینه که قلبم یه حالتیه، نه فقط تنفر از خودم خیلی پیچیده تر همون دشمن بهتره!؟
امروز داستان جرجیس پیامبر را می خواندم، قبلا می گفتند بین حضرت عیسی و حضرت محمد پیامبری نبوده ولی حالا میگن جرجیس بوده البته مسیحیان به جرجیس میگن سنت جورج یعنی براشون قدیس محسوب میشده!؟
از این چیزا که بگذریم اتفاقات وحشتناکی هست که براش افتاده اولا برادرش دشمنش بوده و پادشاه زمانش کلی شکنجه ش کرده و 4 بار کشتدش و اون بعد زنده شده و هر بارم پادشاه بلای بدتری سرش میاورده ولی اون هر بار می رفته و به پادشاه شام می گفته ایمان بیار و بهش معجزه نشون میداده!؟ یعنی از داستان فرعون و موسی هم داستانش پیچیده تره!؟
اون روز که مقاله کیرکگارد رو می خوندم نوشته بود به خاطر حرفاش و فلسفه ش سالها تنهایی و فقر کشیده و باز هم سر حرفش وایساده!؟
خوب خداییش این آدم ها چه جوری این قدر صبر و استقامت داشتن ما که تا میگن الا الله یه جای بدنمون خود به خود خراب میشه!؟
ولی انگار باید یاد بگیریم پای حقیقت جون بدیم وگرنه به رستگاری نمیرسی یعنی همه ش ادعای پوچ بودی و به جاش که رسید جا زدی!؟
ما زحمت نماز خوندن هم به خودمون نمی دونیم بعد جون بدیم؟! خداییش آدم های تو خالی هستیم!؟
حوصله م سر رفته و زانوی چپم هم درد می کنه، چند روزه این طوره، می خواستم برم از این هوای بهاری استفاده کنم و پیاده روی کنم هنوز نرفته این جوری شد!؟
نمی دونم چرا همه چی سعی می کنه من تو خونه بمونم!؟
تو اینترنت نوشته بود پیاده روی کوتاه خوبه اما اگر مدت زمان طولانی راه برید ضرر داره و اینکه پله هم ضرر داره که خونه ی ما پله داره و واقعا هم درد می گیره پام وقتی بالا و پایین میرم!؟
امیدوارم خوب بشه قبلا هم درد گرفته بود ولی خوب شد نمی خوام دستشویی فرنگی استفاده کنم و نماز نشسته بخونم البته من که نمازم نمی خونم ولی خوب شاید خواستم بخونم!؟
با روغن چربش می کنم دردش کمتر میشه امیدوارم خوب بشه!؟