نمی دونم این عشق چیه که عاشق یکی میشی ولی اون واقعا عاشقت نیست اما یکی دیگه می بینی واقعا عاشقته اما تو حس خاصی بهش نداری!؟
اون همه شور و حرارت رو کنار گذاشتم رفتم سراغ یک نفر دیگه که نمی شناسمش و حسی بهش ندارم ولی اون انگار واقعا عاشقمه!؟
سال نو با عشقی نو، هر چند که می دونم اینم به جایی نمیرسه و دست آخر من به کوه و بیابون میذارم!؟
ولی خوبیش اینه که دیگه خسته نیستم و انرژی دوباره گرفتم، حسشم خیلی فرق داره، منم که رباتم نمی تونم خوشگل و با احساس حرف بزنم شاید این عشق جدید منو بااحساس کرد!؟
بعدنوشت: فایده نداره، اینا همه شون فقط احساس جنسی به من دارند من ولی این طور نیستم اگر احساس جنسی داشتم اصلا عاشق این آدم هایی که تا حالا شدم نمی شدم که بهتر از اینا خیلی بود اگر می خواستم هوسبازی کنم، تو هم برو قاطی باقالیا نمی خوامت!؟ این قدرم پرروان که هنوز آشنا نشده می خوان بهت دست درازی کنند!؟ نکبتا!؟
بعدنوشت بعدی: فکر کنم از تنهایی خول شدم دارم توهم می زنم هیچ عشقی در کار نیست!؟ حالم خیلی بده!؟ حوصله بیرون رفتن هم ندارم تو خونه هم که فقط یه گوشه ام و این قدر فکر می کنم که خول میشم!؟
بعدنوشت بعد بعدی: من ترجیح میدم برگردم به عشق قبلیم، هنوز ته قلبم بهش حس دارم و این ته مونده حس هنوز از هر حسی به تمام مردان بزرگ و کوچک کل تاریخ بیشتره، حتی اگر او مرا نخواهد من دلم تنگشه، بحث سر زیبایی و مردونگی و قدرت و ثروت و معنویت نیست، جان منست او، هر جور که باشه، من دیوونه شدم، اگر قاتلم هم باشه من عاشقشم، از همه مهم تر من فقط می تونم برای اون شعر بگم!؟
بعدنوشت بعدترین: خوب عشق سابقم هم دیگه منو نمی خواد و یکی به صورت تله پاتی زد در گوشم، دیگه نمی دونم به قول شاعرها من امروز خیالی شدم از تنهایی یا بالا زدن سودا، خلاصه که من مانده ام تنهای تنها دیگه نه خدا رو دارم نه خرماها را!؟ از اونجا رونده و از اونجا مونده شدم!؟ کلا سرد و بی خیال شدم!؟ دیگه هیچی برام مهم نیست هر اتفاقی می خواد بیفنه ، بیفته!؟
وقتی بچه یا نوجوون هستیم رفتارهای احمقانه بزرگ ترها رو می بینیم و تو دلمون بهشون می خندیم و فکر می کنیم ما از اون ها بهتریم اما وقتی بزرگ میشیم و در موقعیت قرار می گیریم می بینیم همون رفتار احمقانه رو داریم انجام میدیم!؟
این جور رفتار کردن بخش بزرگیش به خاطر احساساته، قلبت جوری میشه که دیگه دست خودت نیست رفتار می کنی یا مثلا بیش از حد رئوفی و دلت واسه ی همه می سوزه اما اتفاقا کارهایی می کنی که نه به نفع خودته نه دیگران!؟
نمی دونم میگن با سیاست باید بود بخشی از زندگیه سیاسته ولی من دلم می خواد بی پرده حرف دلم رو بزنم!؟ اگه کسی رو دوست دارم بالا ببرمش ولی بدیش اینه که همون آدم برات شاخ میشه!؟
دیگه موندم به حرف دلم گوش کنم یا نه!؟ اگه به دل من بود به پزشکیان رای می دادم الان هم همه یا فحشم میدادن یا مسخره م می کردن!؟ همون که عقلم گفت به حرفای اینا اعتباری نیست!؟
الانم واسه عشقم از اول فهمیدم چه جور آدمیه ولی هی خواستم به حرف دلم گوش کنم و باهاش پیش برم ولی دیگه خسته ام اعصابم نمی کشه زیادی از خودم مایه گذاشتم هم برای اون هم برای بقیه، وقتیم می بینی حال خرابت برای هیچکس مهم نیست بیشتر اعصابت خرد میشه میگی من دیوونه بودم این همه از جون براشون مایه گذاشتم حالا اصلا بهت هیچ اهمیتی نمیدن!؟ بعد شیطونه میگه تو هم دیگه بهشون اهمیت نده ولی قلبه نمی زاره!؟ امان از این قلب!؟
الانم باز نیاین بگین برو ورزش تا خستگیات برطرف بشه، یه پیاده روی ساده میرم تلو تلو می خورم می خوام بیفتم زمین!؟ بعد شما میگین برو بدو!؟
حس می کنم قلبم و تمام تنم داره سنگ میشه!
دارم تبدیل میشم به یه آدم بی احساس و بی وجدان مثل بقیه!؟
فکر می کنم همه ش بابت این عشقه!؟
من تمام تلاشم رو کردم باهاش راه بیام اما اون هر کار خودش دلش بخواد می کنه!؟
به احساسی که در من ایجاد می کنه توجه نمی کنه!؟
اینکه اصلا من خوشم میاد یا بدم میاد براش مهم نیست!؟
خوب به منم حق بدید از ارتباط با همچین آدمی خارج بشم و بذارمش کنار!؟
بعد که می خوام بزارمش کنار حس سنگ بودن می کنم!؟
بودن باهاش آسیبه نبودن باهاشم یه جور آسیبه!؟
اصلا ازش بیزار شدم!؟
یه کاری کرد که کلا از همه ی آدم ها بیزار بشم!؟
غول مرحله ی آخر بود!؟
دلم می خواد تیکه تیکه ش کنم!؟
با کمال پررویی خودشو میبره بالا و منو میاره پایین!؟
حالا از نظر من خودش اصلا مالی نیست!؟
من بودم که عاشقش شدم! چقدر دیوونه بودم!؟
عاشق چه کسایی میشم!؟
خلاصه که نفرت سر تا پام رو گرفته!؟
دیگه روش وسواس فکری هم ندارم!؟
می خوام از این عشق بیام بیرون اما بیرون بیام سنگ میشم!؟
نمی دونم چه کار کنم؟! دیگه نمی خوامش!؟
بعدنوشت:
نمی دونم اما انگار هنوز حسش می کنم!
شایدم اینا همه ش خیالات خودمه!؟
من نمی خواستم ناراحتت کنم اما این حرفا روی دلم سنگینی می کرد!؟
حس می کنم می خوای عوض بشی!؟
من که فکر نمی کنم اتفاق خاصی بیفته!؟
ولی صبر می کنم و فرصت دوباره میدم!؟
من خسته ام!؟ حوصله هیچی رو ندارم!؟
می زنم زیر میز و میرم اگر کلافه بشم!؟
در ضمن خیلی کار بدی می کنی درد و دل های منو می خونی اما خودت حرفای دلت رو نمیگی!؟ من باید خودم حس کنم!؟
بعدنوشت بعدی:
الانم تله پاتیت فعال شده و میگه منو می کشه!؟
خوب بکش!؟ عشقتون بخوره تو سرتون!؟
هنوزم تصویرش رو که می بینم دلم می لرزه!؟
اما نمی دونم چرا فکر می کنم بدترین بلا رو سرم میاره!؟
*********
دیگه واقعا از این همه جنگ و جدال خسته شدم!؟
از اینکه توی سرم با آدما بجنگم خسته شدم!؟
واقعا اگر آدما برام اهمیت ندارن چرا تو سرم بهشون اهمیت میدم!؟
*********
انگار فقط من ساده بودم که حرفای روانشناسا رو گوش کردم!؟
حتی خود روانشناسا به حرفایی که می زنند عمل نمی کنند!؟
چرا باید با آدم هایی که این قدر خودخواهن من انعطاف پذیر باشم!؟ درکشون کنم در صورتیکه اون ها اصلا منو درک نمی کنند اصلا ازم متنفرن!؟
خسته ام از تلاش بیهوده برای آدم هایی که از اولش معلوم بود چه جورن اما روانشناسا گفتن تلاش کن و فرصت دوباره بده، خودت رو تغییر بده تا اونا هم تغییر کنند و چرت و پرت های دیگه!؟
البته خیلی هم تقصیر اونا نیست من خودم وابسته ام و فرصت دوباره میدم، خودم تمام شواهد رو می بینم اما جرئت ترک کردن آدما رو ندارم!؟
جرئت شناختن آدم های جدیدم رو هم ندارم!؟ یعنی یه سری رفتم آدم های جدید رو هم شناختم اما آشغال تر از قبلی ها بودند!؟
دوره زمونه ی بدیه آدما بد شدن!؟ البته همیشه بد بودند اگر بد نبودن که وضعمون این نبود!؟
آدم فقط به این نتیجه میرسه که به هیچ کس اعتماد نکنه و تنها باشه!؟
***********
اصلا این چرت و پرتا چیه من روز اول سالی میگم؟!
این قدر از همه ناامیدم؟!
***********
خدا یا تو این سال جدید یه دل خوش به ما بده!؟
شیطان رو از ما دور کن!؟
واقع بینمون کن!؟
راه درست رفتار کردن رو نشونمون بده!؟
یه عقلی به ما بده که از پس زندگیمون بربیام!؟
آمین
بعدنوشت:
دوست ندارم به دیگران برچسب بزنم اما بعضی وقت ها اعصابم خرد میشه و طاقتم طاق میشه!
به قول هوشواره باید قبول کنم که انسان مقتضیاتی داره و نمیشه ار انسان توقع داشت همیشه خوب باشه!
اصلا از قدیم بهشت و جهنم و دین برای همین اومده که آدم ها یه این هواها خوب باشند!
هر کسی که نمی تونه خوب باشه اگر آسون بود که کار بزرگی نبود!
بعدم من ناخودآگاه می خوام همه چیز رو کنترل کنم وقتی می بینم نمی تونم اعصابم خرد میشه!
در واقع باید از این کنترلگری رها بشم!
این شعر خانم سیمین بهبهانی خیلی معروف هست آهنگشم توسط آقای همایون شجریان خونده شده:
دلم گرفته ای دوست! هَوایِ گریه با من
گر زِ »قفس« گریزم، کجا روم؟! کجا من؟!
کجا روم که راهی به گُلشنی ندارم
که دیده برگشودم، به کُنج تنگنا من
نبستهام به کس دل، نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها من
ز من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، از او جدا، جدا من
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟
ستارهها نهفتم، در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هَوایِ گریه با من
من مستند ایشون رو در بی بی سی فارسی دیدم و گزینه اشعارشون رو دارم و خوندمش، نکته ای که هست اینه که در فعالیت های اجتماعی سیاسی که داشتند چشمشون آسیب می بینه و بیناییشون مشکل پیدا می کنه ولی گویا این اتفاق چشم دلشون رو باز می کنه تو این شعرم میگن!؟
یادمه قدیما به نابینایان هم میگفتن روشندل، یعنی چون چشمشون نمی تونه ببینه حس هایی در دلشون بیدار میشه که می تونن حقایقی رو با اون متوجه بشند!؟
کلا میگن این جور آدم ها از قصد خدا ظاهرشون رو یه جوری می کنه که بیشتر مردم بهشون توجه نکنند و این آدم ها در خلوت تنهاییشون داستان ها دارند که ما نمی تونیم حتی تصورش رو بکنیم و خودشونم مستقیم به کسی نمیگن که دارای چنین قابلیت هایی شدن!؟
حالا من در مورد خانم سیمین بهبهانی نمی دونم اما از شعرهاشون معلومه آدم خاصی بودن و تجربیات خاصی داشتند ولی ظاهرشون یه خانم مسن معمولی بود که یه عالم هم آرایش کرده بودند و خیلی پیر شده بودن حتی صداشونم تغییر کرده بود!؟