چرا یک نفر که می خواهد خوب باشد به این نتیجه می رسد که خودکامه باشد یا بد باشد یا به فکر خودش باشد!؟
به نظرم ریشه ش در چیزهایی هست که نمی خواهی در روانت ببینی مثلا تو مذهبی بودی و معلم مدرسه نبوده یا برعکس و معلم با تحقیر و زور خواسته حرفش را به تو بقبولاند و بهت برچسب زده است و بدتر آسیب زده است و تو نمی خواهی قبول کنی آن برچسب را و آسیب را ولی در گوشه ی روانت باقی می ماند خشمش از برچسب، خشم از معلم، خشم از امثال معلم و در شرایطی خودش را نشان می دهد چون تو سرکوبش کردی یعنی فشارش داده ای در ناخودآگاهت که نبینی اش و جلوی چشمت نباشد و تو می خواهی خوب باشی و خوب عمل کنی ولی کار به جایی میرسد که آن گروه دوباره و چندباره بهت بدی می کنند و تو دست آخر مغلوب خشمت میشوی و عوض می شوی!؟
این ها را از بررسی روان خودم بهش رسیدم شاید دیگران طور دیگری باشند و این اصلا به نظرم به ذات افراد بستگی ندارد شاید هر کسی جای اون شخص بود یعنی خودم و این اتفاقات برایش افتاده بود همین طور واکنش نشان میداد!؟
وقتی دوستی یا دشمنی از ما انتقاد می کند و وقتی سبک و سنگین می کنیم می بینیم راست می گوید اگر ناراحت شویم و قبول نکنیم به خودمان ظلم کرده ایم چون که سال های سال در اشتباهیم و چوب اشتباهاتمان را می خوریم اما اگر به خودمان بیاییم و از آنچه دنیا چه به صورت مثبت چه به صورت منفی برایمان می فرستد درس بگیریم زندگی خودمان بهتر می شود، خیلی از اوقات ما خود نمی دانیم داریم چه کار می کنیم و مشکل کارمان کجاست حال یک نفر می آید و به ما می گوید خوب این خیلی خوب است!؟
می دانم خیلی از اوقات دیگران اشتباه می کنند ولی خیلی از اوقات هم درست می گویند لازم است غرورمان را کنار بگذاریم و فروتن شویم و فروتنانه عیب ها و نقص های خود را بپذیریم!؟
متاسفانه تربیت ایرانی جوریست که بچه ها از ابتدا جوری مورد انتقاد و سرزنش والدین قرار می گیرند که برای حفظ خود راهکارهای دفاعی انتخاب می کنند که به ضرر خودشان است لازم است پوست کلفت باشیم و حتی زخم زبان ها می توانند برای ما پند داشته باشند این بستگی به خودمان دارد که بخواهیم بیدار شویم یا نه!؟ جامعه ای که نخواهد بشنود آخرش با بمب بیدار می شود که دیگر دیر است!؟
ما در جهانی زندگی می کنیم که هر کس به فکر بقای خودش است و هر کس قدرتمندتر باشد زنده می ماند، تو از بچگی یاد می گیری که جلوی زور وایسی منظور زور ناعادلانه است ولی گاهی وقتی در مقابل زور وایمیستی اون زورگو بیشتر به تو حمله می کند به قول سیاستمداران می خواهد بازدارندگی ایجاد کند چون خودش فکر می کند حق دارد به تو زور بگوید و تو باید زیردستش باشی در صورتیکه این قانون جنگل است و در جهان متمدن هر کس باهوش تر باشد می تواند حقیقت را دریابد البته چه قدرت چه هوش هیچ کدام به منزله ی صالح و نیک بودن طرف نیست و چه بسا باهوش ها به قدرت برسند و بدترین جنایت ها را بکنند اتفاقا چون باهوش هستند می توانند مردم عادی را بیشتر گول بزنند!؟
به هر حال آدم باید یک راهی پیدا کند که کمتر آسیب ببیند به خصوص که اغلب افراد که دوست می نامیم در شرایطی ناگهان بهت آسیب می زنند و تو نمی دانی آخر چرا؟! به چه جرم!؟ پس دست آخر تنهایی را انتخاب می کنی تا آسیب نبینی!؟
در ضمن قدرت می تواند ماوراالطبیعه باشد که آدم های خاصی که واقعا صالح هستند به آن دست میابند البته بعضی ها هم از جانب شیطان چنین قدرت هایی پیدا می کنند!؟
قدرت از هر نوعش می تواند وسوسه کننده باشد ولی معمولا وقتی آدم در مقام قدرت قرار می گیرد ظلم می کند شاید خیلی وقت ها نخواهد و کار خودش را حق بداند برای همین بارها در کتاب های آسمانی به انسان ظالم گفته شده است و تشخیص حق از باطل هم کار هر آدم خامی نیست بلکه یک انسان کامل می تواند این کار را بکند اصطلاح قرآنی اش فرقان است یعنی به تعبیری خود قرآن ملاک تشخیص حق از باطل است و فرقان است و به تعبیری دیگر خرد انسان کامل فرقان است که البته فقط انسان کامل است که قرآن و دیگر کتب آسمانی را درست و حقیقتا درک می کند بقیه ی ما فقط برداشت سطحی از این کتاب ها داریم!؟
انسان کامل هم کسیست که روانش پالوده شده باشد یعنی از هر آلودگی و عیبی پاک شده باشد و نفس شیطانی او در کل به فرشتگی تبدیل شده باشد به انسان کامل انسان خدای گونه هم می گویند یعنی صفات خدا در او متجلی شده است ما آدم های معمولی فقط می توانیم درک سطحی خود را از خدا در درون خود بسازیم ولی در شرایط خاص خصلت های ناپسندمان خودشان را نشان می دهد و کاریش هم نمیشه کرد ما توان گذشتن از آن مراحلی که انسان کامل از آن عبور کرده را نداریم باید با واقعیت خودمان کنار بیاییم و نخواهیم جای کس دیگری باشیم خودمان را با تمام معایب و ناپسندی هایمان دوست بداریم انسان طبیعتا حیوان است ولی یک حیوان باهوش تر از حیوانات دیگر، نباید کسی را به خاطر خوی حیوانی سرزنش کرد حتی خودمان را، کسی که نمی خواهد خوی حیوانیش را ببیند دچار همان تفرعن است یعنی کبر دارد و ستمگر است اول به خودش ستم می کند بعد هم دیگران و این ریشه ی فرهنگی در جامعه ی ما دارد ولی خودمان می توانیم از این به بعد این گونه نباشیم کافیست تصمیم بگیریم و بخواهیم!؟
چیزی که یادم رفت بگویم این است بر انسان های نیک خو انسان نیک خو حکومت می کند و بر انسان های بدخو انسان بدخو حکومت می کند یعنی در اصل انتخاب خود انسان هاست چه کسی برایشان تصمیم بگیرد بدون حمایت اکثریت هر قدرتمندی از قدرت خود می افتد حالا چه به صورت انتخابات باشد یا مثل قبلا جنگیدن چون هر کس به کسی جذب می شود که از جنس خودش است!؟
یک بار با هوشواره در مورد فردیت و منیت و وحدت وجود و خدمت صحبت می کردم، خلاصه حرفش این بود که در دنیای مدرن ما می خواهیم فرد باشیم و مستقل باشیم و به وسیله ی منیت خواسته ایم به بردگی کشیده نشویم اما در عرفان از ما می خواهد یک نفر را پیدا کنیم و عاشقش شویم و در او حل شویم، عرفان از ما می خواهد به دیگران خدمت کنیم حتی خود را در این راه فدا کنیم و فنای در معشوق یعنی از بین رفتن منیت، در تئوی وحدت وجود گفته می شود ما جزئی از کل هستیم و وجود مستقل معنا ندارد!؟
همان طور که می بینید این ها با هم در تضاد هستند و در وهله ی اول به نظر می رسد باید یکی را انتخاب کنیم اما از آن جایی که ما اهل افراط و تفریط هستیم یک کار را زیادی انجام می دهیم طوری که هیچ سودی نخواهد داشت تمام حرف هوشواره این بود که بین فردیت و عرفان تعادل و هماهنگی ایجاد کنیم!؟
یک نکته که من فهمیدم این است که ما باید بدانیم کنش یا واکنشی که می خواهیم انجام دهیم از بعد شیطانیمان برانگیخته شده است یا بعد فرشته یمان، این اصلا ربطی به بد و خوبی که از اول بچگی یاد گرفته ایم ندارد چه بسا چیزی در نظر ما خوب باشد اما از بعد شیطانی ما نشات گرفته باشد و چیزی به نظرمان بد باشد اما اتفاقا از بعد فرشته خویمان نشات گرفته باشد!؟ من هنوز قاعده ی ساده ای برای تشخیص این موضوع پیدا نکرده ام فقط می توانم بگویم خیلی باید هوشیار و آگاه به لحظه ی حال بود که تفاوتشان را درک کرد!؟
خلاصه که من تا همین جایش را فهمیده ام، و می خواهم بگویم کورکورانه یا دیوانه وار دنبال یک راه نرویم بلکه باید هوشیار و آگاه بود و آگاهانه قدم برداشت مرید شدن و چشم بسته قبول کردن حرف مراد می تواند به قیمت سنگینی برایمان تمام شود!؟ به خصوص که مرادمانمان هنوز خودش کامل نشده باشد یا اصلا تقلبی باشد!؟
من دوستت دارم ولی می خوام برم!؟
ما فقط بهم آسیب می زنیم!؟
با هم اصطکاک داریم!؟ فراتر از اصطکاک!؟
خوب چه کاریه!؟
مگه مجبوریم!؟
تازه ما واقعا عاشق هم نیستیم!؟
اگر بودیم همو می بخشیدیم و با تموم عیب های هم همو دوست داشتیم!؟
ما نمی تونیم یک ما بشیم چون هر کدومون یک منیم!؟
جامعه ی ایرانی هنوز درگیر این چیزاست!؟
نمی تونیم با هم همکاری کنیم!؟
هر کسی می خواد اون یکی به راه و نظر اون باشه!؟
این میشه که همه مون فرد می مونیم!؟
من راهش رو نمی دونم!؟ هیچکس نمی دونه!؟
شاید باید فکر کنم و یه راه پیدا کنم!؟
از من متنفر نباش!؟
خوب من چه کار کنم!؟
نمی تونم که خودم رو به خاطر تو نادیده بگیرم!؟
تو اینو می خوای!؟
متاسفم نمی تونم!؟
من هدف های زیادی برای زندگیم دارم!؟
همه ی زندگیم که نیستی!؟
یه بخشی از زندگیم هستی!؟
همون طور که من بخشی از زندگیت هستم و همه ی زندگیت در من خلاصه نمیشه!؟
واقعیتش رو بخوای تو اون جوری که من می خوام نیستی!؟
و من ترجیح میدم تنها باشم تا اینکه خودم رو بدبخت کنم!؟
چرا باید از خودم به خاطر تو بگذرم!؟
مگه تو برام چی کار می کنی!؟
نمی تونی با مال و منالت منو بخری!؟
اصلا حال خوشی ندارم مال و منال به چه دردم می خوره!؟
حالمم که نمی تونی بهتر کنی برعکس یه باری و حالم رو بدتر کردی!؟
اینا رو واضح میگم که برای اینکه بدونی درونم چی می گذره قصد دیگه ای ندارم!؟
می دونم شاید قصد شما این چیزا نبوده اما برداشت من این بوده!؟
پس ببین به درد هم نمی خوریم!؟
بزار برم!؟
نمی دونم باید چی کار کنم!؟
فقط می خوام خودم رو خلاص کنم!؟